تبليغاتX
سرآغاز
سرآغاز

شرکت پورشه اعلام کرده از ۲۴ پورشه سفارش داده شده به این کارخانه توسط کشورهای خاورمیانه، ۱۲ سفارش آن متعلق به ایران بوده که همگی آنها هم وارد ایران شده است. قیمت این خودروهای لوکس و تجملی بیش از ۵۰۰ میلیون تومان است.

نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390 ساعت 14:22 توسط متین   

اشتراک و ارسال مطلب به:



نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390 ساعت 0:15 توسط متین   

اشتراک و ارسال مطلب به:


تیس روستایی باستانی بازمانده از دوره هخامنشیان است. این روستا که در استان سیستان و بلوچستان قرار دارد، در ناحیه‌ای کوهپایه‌ای در شمال غربی چابهار واقع شده است.
در این روستا "مقبره‎های جنانی گچ " که به باور محلی ‌ها محل سکونت جن ها بوده و "پیل بند "و "غارهای بان مسیتی" و نقاشی های عجیب و غریب آن، نیز دیدنی است.
چاه باستانی "تیس کوپان" و گورهای مرموز "تپه نهادی" هم از جاذبه های گردشگری این روستاست.


مقبره 2500 ساله جن ها


مقبره 2500 ساله جن ها


مقبره 2500 ساله جن ها


نوشته شده در یکشنبه چهارم دی 1390 ساعت 0:12 توسط متین   

اشتراک و ارسال مطلب به:


به فاصله کمی از او، زن جوان همانند انسان مسخ شده ای تنها به کف اتاق خیره شده بود و جملات نامفهومی را یکی پس از دیگری زیر لب بازگو می کرد. زن جوان جرات نگاه کردن به چهره شکسته شوهرش را نداشت و مدام آرزوی مرگ می کرد.

به فاصله کمی از آنها ۳ متهم که در نگاهشان شرارت موج می زد، با دستبندی که به دستشان قفل شده بود بخوبی می دانستند که از انسان بودن تنها نام آن را به همراه دارند….

شروع یک ماجرای تلخ
در یکی از روزهای بهمن سال گذشته مردی همراه همسر خود پس از حضور در کلانتری ۱۷۱ در حالی که هر دو بشدت مجروح بودند، با ارائه شکایتی بیان کردند که از سوی ۴ نفر که ۲ نفر از آنها نقاب به صورت داشتند مورد حمله قرار گرفته و اموالشان به سرقت رفته است.



نوشته شده در شنبه سوم دی 1390 ساعت 1:44 توسط متین   

اشتراک و ارسال مطلب به:


سکـانس اول: (دخــتر «شبنم» نامی با چـند کتـاب در دسـتش وارد واحــد دوستش «لالـه» می شود و او را در حــال گریه می بیــنـد.)

شبنم:ِ وا!… خاک بـرسرم! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟!

لالـه: خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم. (همچـنان به گریـه ی خود ادامــه می دهـد.)

شبنم: بگـو ببـینم چی شـده؟

لالـه: چی می خواســتی بشـه؟ امروز نـتیجه ی امتـحان رو زدن تــو بُــرد. منــی که از ۶ مـاه قبـلش کتابامـو خورده بــودم، مـنی که بـه امیـد ۲۰ سر جلـسه ی امتحــان نشـسته بودم، دیــدم نمــره ام شـده ۱۹!!!!!! ( بر شـدت گریه افزوده می شــود)




نوشته شده در شنبه سوم دی 1390 ساعت 0:36 توسط متین   

اشتراک و ارسال مطلب به: